Thursday, November 25, 2010

شعری از افشین یداللهی:


تو که فکر می‌کنی دنیا تو دستاته،
 خودت تو دست دنیایی، نمی‌دونی
 خیال کردی جهان تا هست تو هستی،
جهان می‌مونه اما تو نمی‌مونی
 تو که فکر می کنی رنگین تره خونت
 از اونا که خدای تو خداشونه
خدا رو چی تصور کردی؟ چی دیدی؟
 خیال کردی دعاشونو نمی خونه؟
اگر خونی به ناحق ریخت یا اشکی،
 نمی‌خشکه، نمی‌میره، غزل می‌شه
غرور و ظلم و بی‌رحمی یه روز،
 آخر نه با کینه، فقط با عشق حل می‌شه
دعا کن بار خونو از رو دوش تو خدا، امروز با اشکات برداره
که فردا از چشایی که رو حق بستی،
 همین خونه که جای اشک می‌باره

0 comments: