امروز صبح هنوز خواب شیرین صبحگاهی از سرم کنده نشده بود که تلفنم به صدا در آمد.خبر تلخی بود.یک مادر نازنین دیگر از جمع مادران دنیا کم شد.بهت خبر همچنان در بدنم باقی بود،دست هایم کرخت و سست شده بود.بغضی سنگینی گلویم را فشار میداد.کم کم باید آماده رفتن به مراسم جشن آقا امام زمان(عج) میشدم اما با کدام توان؟از خانه کنده شدم و در طول مسیر دائم این شعر را زمزمه می کردم:
شکسته میرم امشب بانو خدا نگهدارت
اگرچه میشکنه آن دل سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود
ولی تو، پنجره باشه تموم دیوارت
ببخش منو اگر بوی زخم چرکینم و
زجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه
سکوت سرد و پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای
بازبرای بدرقه ام با اون لباس گلدارت
و دل خوشم کنی با یک دروغ مصلحتی
که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود
صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی
بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو
به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت
شاعر:ش.نجفی
پی نوشت:از همه دوستان خواهشمندم برای تصلی روح این مادر از دست رفته فاتحه ای را نصار ایشان بفرمایند.
بانو خدانگهدارت
0 comments:
Post a Comment